حکایت
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با مسخره کردن و
نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند.آنها دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان
طلا بود و يكي از نقره.اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را
انتخاب ميكرد.اين داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي
دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب ميكرد.تا اين كه مرد مهرباني از راه رسيد و از
اين كه ملا نصرالدين را آن طور دست ميانداختند٬ ناراحت شد.در گوشه ی ميدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه ی طلا را بردار.اين
طوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند.
ملا نصرالدين پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه ی طلا را بردارم٬ ديگر
مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم.شما
نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
حال تحلیل این حکایت از 3 منظر:
1-دیدگاه بازاریابی استراتژیک
ملا نصرالدين با بهرهگيري از استراتژي تركيبي بازاريابي،
قيمت كم تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق ميبخشد.او از يك طرف هزينه ی كمتري به مردم
تحميل ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق ميكند كه به او پول بدهند .
اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه
تو را احمق بدانند
2-دیدگاه اجتماعی...

ادامه مطالب را بخوانید